امروز ظهر توی راه برگشت داشتم از گرمای این شهر عصبی میشدم !
یه لحظه به آسمان نگاه کردم!
دوست داشتم ابرهارو بغل کنم !
.
دلم هوس های عجیبی داره اینروزها....
سرخوشی های کودکانه می خواهد ....
باغ بهاری می خواهد !
بوی دیوار های کاهگِلی باران خورده می خواهد
چمن آب زده که رویش پای برهنه راه برود
تاریکی با نور شمع ...
نوایی سازی که تسخیرش کند ..
دلم کلمات فروغ جرعه جرعه می نوشد و درون خودش جاری می کند ...
دل من
که به اندازهء يک عشقست
به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازهء يک پنجره ميخوانند
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
|
چه پیچ در پیچ در دالان احساس با لاک قرمز می رقصد ....
انگشت بر لبانت عمود نمی کنم که هیس شوی !
خالی از هراس ام ...از حسی ناب لبریز می شوی ...
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
|
*ارزون باخت ...با خودم حساب می کردی....عجب مسموم شده هوای رابطه ها
**باید یک راه تازه ای پیدا کنم . یک جایی چیزی بنا کنم .
از آن خودم .
من با هیچ رشد کردم....
من خیلی از وقتهای زندگی ام را با هیچ سپری کرده ام ولی به آن وابسته نشده ام .
باید یک جایی یک چیزی بنا کنم که از خودم شروع شود .
و هر چیزی که هم سطح و تراز و هم اشتیاق و هم هوای من است در آن جای دهم .
بایدش را می دانم
اما چطورش نه !
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
|
تازه بازی قائم باشک و پدرش و بهش یاد داده بود ......
دختر چشم گذاشت پدر پنهان شد ....
ده
سی
بیست
شصت
..... رو بر گردوند پدر نبود !
می دونست بازیه
می دونست برای خنده اس !اما ایستاده بود نگشت ....
ترس و تنهای و حس می کرد بغض گلوش و فشار می داد.....
نگاه کرد به اون طرف دید دست پدرشو ....
جلو نرفت .....
روشو بر گردوند و رفت ....
.
.
هنوز که هنوز است دختر هر چیزی که گلویش را فشار دهد ...قلبش را به درد می آورد رها می کند و می رود .......
اما فراموش نمی کند...حتی با گذشت بیش از بیست سال
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
|
داشتم جناس میزدم بین خواب و خیال تو و خال روی گردنم ....
مراقب بودم اغراق نکنم تشبیه و کنایه نزنم که رنجیده خاطر شوی....
به دنبال بک استعاره مناسب برای جنس صدایت .....
که تشخیص را تلاطم هورمون های زنانه ام دادم!
دلخوش می شوم که دلتنگی نیست
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
نشسته بود رو شاخه درخت به دور دست نگاه می کرد
_دوسش داشتی ؟!
روش و برگردوند دید یه هدهد کنارش نشسته
+اره
_چی داشت ؟
+بلبل بود ...چهچهه اش منو به وجد می آورد ..پرهاش ازرنگهای زیبایی
بود...تو این جنگل جای خوبی ایستاده بود ...یا بالا بالای پرواز می کرد یا
روی زمین قدم برمی داشت پریدنش بهم شوق می داد.....
_اها می شناسمش اون که بلبل نیست یه گنجشک تپله اما دوست داشتینه!
گنجشک کوچولو صورتشو برگردوند
_رهات کرده !
+نمی دونم اره ....
_لونه هاتون با هم فاصله داره ...خوب اونم تپله سختِ.....می دیدم قبلا با هم جیک جیک می کردین
+ اون که جیک جیک نمی کرد چهچهه میزد .....نمی دونم ...اما داشتم دونه
دونه چوبای اشیانوم و می بردم به همسایگیش !نخواست ببینه !سنگ انداخت جلوی
پام خوب من گنجشک بودم می دونست فرهاد نیستم بهانه بود تا......
_نه
اینطور نیست .بی خود به خودش شکر زده اونم شیرین نیست . یه بار داشتم پشت
یه پنجره با یه دختری فیلمی می دیدم که کشتیِ بزرگی غرق شد پسر تو دریا یخ
زد تا دختر نجات پیدا کنه !دختری که جلوی تی وی بود گریه می کرد !من بهش
گفتم هیچ کس لیاقت این فداکاری و نداره اون پسر یه احمق بود. توام احمق
نباش گریه نکن هیچ کس لایق اشک تو نیست اگر بود باعث اشک ریختن تو نمی
شد.....
+اما بلبل منِ.....
_اون گنجشکِ ..مثه تو
......تو باید لونه مشترکت محکم تر باشه !تو شیفته اون نیستی تو حتی لمسشم
نکردی از نزدیکم ندیدش برای همینه که فکر می کنی نوک و پرش و صداش با بقیه
تفاوت داره ....اونم مثه بقیه اس .حالام رفته !خودتو جمع و جور کن !خیال
پردازی نکن !جای هیک هیک ...جیک جیک کن تو گنجشک ارزشمندی هستی !بارها دیدم
زیرکیتُ تو فرار از دام ها تو اوج گرفتنات..از تیر شکارچیا.....
+نمی گم برای من باشه یا من برای اون !فقط غصه می خورم چرا قلبم برای اولین
بار اونجا تند تند زد من که تو باغ پرندگان بزرگ شدم پرنده ندیده نبودم
!!!کائنات الاغه که منو اینجوری.........
ای کاش تو تور صیاد افتاده بودم !
ای کاش تیر یه شکارچی به قلبم خورده بود !
اما درد م میاد وقتی می بینم جای نوک (بل..جشک ) روی قلبمه ای کاش بهم
گفته بود نوکت کجه!ای کاش بهم گفته پرهات زشته, ای کاش می گفت لونه ات
دوره !ای کاش می گفت تو گنجشک هر جای هستی !
گنجشک کوچولو نزدیک هد هد شد چشماشو به پراش چسبوند !
بهش گفت کمکم کن می خوام برم از این باغ نمی خوام دیگه هیچ کنجشکی و ببینم می خوام برم به سرزمین کبک ها....
مونا
تحلیل....
فرافکنی
یعنی چیزی را که خودمان باید زندگیش کنیم در دیگران کنیم.فرد مورد فرافکنی
قرارگرفته از فشار توقعات فرد فرافکنی کننده ازار می بیند و نمی تواند
ازاد باشد.فرافکنی را برمیگردانیم به سوی خود تا بتوانیم بخش های پنهان خود
را ببینیم.
احتمالا فرافکنی به مردانی که از
قدرت بیان خوب برخوردارند صورت می پذیرد.مردانی که از کلمات خوب استفاده می
کنند و این قدرت را دارند که عقاید خود را به گونه ای شیوا بیان کنند هدف
ایده الی برای فرافکنی انیموس اند.در این هنگام مرد عزیزتر از جان می شود و
زن از اینکه مرد چون پروانه ای عاشق به دور شمع وجود او بچرخد کاملا راضی و
خوشنود است.به این ترتیب زن قدرت خلاقه ی خود را از دست داده و ان را در
وجود مرد می جوید.
مردی که در معرض چنین فرافکنی قرار می گیرد اغلب ارزشی برای ان قائل نیست.
فرافکنی
منفی از رگ گردن به ما نزدیک تر است مردی که زمانی جذاب و با شکوه به نظر
می رسید به سهولت می تواند فردی سرد و سهمگین تلقی شود.فرافکنی مثبت زمانی
از بین می رود که اشنایی رابطه را در معرض میزان درست و صحیحی از واقعیت
قرار می دهد و فرافکنی منفی درست در همین لحظه اماده است تا جای ان را
بگیرد.مردی که زمانی بسیار ارزشمند بود حال بی ارزش می شود . کسی که زمانی
قهرمان به نظر می رسید حال بدل به شیطانی می شود که مسئول تمام ناکامی های
زن در عشق و احساس تحقیرشدگی اوست.
منبع وبلاگ مکتب زوریخ
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
"عشق"
رخداد پارادوکسیکال غریب ایست. توجیهی ندارد که منشا قدرتش چیست!
گاهی می نوازد گاهی می تازد و خم به ابرو نمی اورید زیر بار
سنگینش...یک طرف خودتانید که اسطوره دنیای خودتان شده اید .....ان طرفش
خودتانید که شکننده و ظریف و نحیفید ...
....گاه حس نوازش غرور است گاه خورد
کننده روح..
چون باد و
برگ پاییزی بر شاخه درخت....
عشق می تواند شما را خورد کند ...زخمی کند
...عشق همه چیز نیست اما همه محیط انسان را در بر می گیرد .
...تمامیِ ان
بیرونی نیست درون شماست !خود شمایید نه دیگری!نه محبوب نه معشوق این خوده
شمایی که می نویسید
قلبتان گرم میشود ....تپنده تر از قبل
شما را به سمت نور شمع و نوای موسیقی که اشک از گوشه چشم شما جاری می کند ...
تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی،
که من از موج هر تبسم تو.
بسان قایق، سرگشته ، روی گردابم !
همه این ها در درون شماست و به دنبال خودِ شمای که در پوست خود نمی گنجید ...بشکافید نو شوید خوش بدرخشید....
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود
سرم را بر باد داده ام لحظه ای بیاسایی
و تو چه آسان پریدی ....
سرم ارزشش کم بود
یا تو نالایق بودی ؟!
گنجشک ها چه می دانند رنج مترسک ها را !
گنجشک ها فقط می ترسند ....
+
نوشته شده در ساعت توسط یکی نبود